محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

پنج ماهگی

عسل شیرینم پنج ماه تموم شد مثل برق و باد گذشت و توی این مدت تو اینقدر شیرین و آروم بودی که غیر از شادی و هیجان چیز دیگه ای توی این مدت از توی خونه بودن نصیبم نشد ... مامان چند وقته دیگه باید بره سره کار ... هم خوشحاله که دلش برای اداره رفتن تنگ شده هم غمگینه چون تو رو باید بزاره مهد !! میدونم پسر خوبی هستی و مثل همیشه با همه چیز کنار میای .. در حال حاضر در جستجوی یک مهد خوب و نزدیک اداره هستم اما این روزهای تو ... وزن تو پایان پنج ماهگی ٧٢٠٠ و قدت ٦٦ بود از پنج ماهگی غذای کمکی و برات شروع کردیم چون رفلکس معده داشتی و دکتر گفت با شروع غذای کمکی معده ات زودتر سفت میشه و کمتر استفراغ میکنی خیلی خوش اخلاقی و خوش خنده منتظری کسی ب...
1 آذر 1392

تولد امسال مامان

خدا تو رو آفرید تا معجزه ببینم ....... مامان پارسال آرزو کرده بود که تو توی کنج دلش خونه کرده باشی و امسال تو فرشته نازم توی کنج خونه زندگیمون هستی حضور فیزیکی و قشنگت به جمع خانه ما گرمی خاصی داده و تو قشنگ ترین هدیه ای بود که مامانت توی این سالها از خداوند هدیه گرفته ... تو عالی ترین و بهترین هدیه بودی و تا آخرش هم بهترین خواهی بود .. امسال مامان توی دلش یکی از آرزوهاش سلامتی و خوشبختی آینده تو بود ... تو فرشته ناز زمینی که با قدوم قشنگت به زندگی مامان روشنی بخشیدی... ...
12 آبان 1392

من و هلیا

می دونید که من یه دختر دایی دارم که یکماه با من فاصله داره یعنی من یکماه و چهار روز ازش بزرگترم یه شب که رفته بودیم خونه دایی اینا ما رو خوابوندن کنار هم و ازمون عکس گرفتن اولش داشتم نگاش میکردم ولی بعدش تصمیم گرفتم بهش دست بزنم ببینم چه حوریه ! بعد کمی با هم درگیر شدیم یعنی هر کدوممون با زبون خودمون صحبت میکردیم و هیجانی شده بودیم بعد من داشتم واسه هلیا خودمو به نمایش میزاشتم اونم حسابی هیجانی نگام میکرد آخرشم برگشتم ببینم هلیا خوشش اومده یا نه ؟؟ فکر کنم ولی از من خوشش اومده بود این بود که من و هلیا با هم حسابی دوست شدیم !   ...
12 آبان 1392

چهارماهگی

تو وصل بودی به بهشت ... من وصل شدم به تو ... بهشت کشیده شد .... تا زیر پایم..... خوب دیگه واسه خودت مردی شدی عشقم ... اول از اینکه خیلی ناز میخوابی با اینکه اصلا دوست ندارم خواب باشی و همیشه بیداریتو دوست دارم ولی اونقدر خوشجل میخوابی که مجبور میشم دست به دوربین ببرم ... از نور زیاد بدت میاد .... یا باید دستت و بزاری روی چشمت یا اینکه ... پتو رو بکشی روی چشمت !! در ضمن این پتو رو خیلی دوست داری و خاله جونت برات خریده .... دیگه اینکه آینه رو دوست داری اگه بگیرمت یا بزارمت جلوی آیینه بی نهایت خوشحال میشی بسیار خود شیفته هستی دائم خودت و نگاه میکنی و ...
14 مهر 1392

حالا واسه اومدنت لحظه شماری میکنم

آره عزیزم آره پسرم حالا دیگه واسه اومدنت از شمارش هفته ها گذشتیم .. دیگه چیزی نمونده و اما حال این روزهای مامان ::: شکم عین خربزه نوک تیزه ... دائم باید مواظب باشم به جایی برخورد نکنی ... اونقدر شکمم اومده پائین که راه رفتن هم برام سخت شده ... میخوام توی خونه هر کاری بکنم باید مراقب شما باشم که بهتون آسیب نخوره .. خم و راست شدن دیگه اصلا تو کارم نیست .. نمی تونم حتی جورابامو پام کنم .... خلاصه عزیزم که دیگه حسابی بزرگ شدی ... می دونم تو گل پسرم مرد شدی ...حال مامان دوباره بد شده حالت تهوع و ویار اوایل دوباره اومده سراغم ... دستگاه گوارشم که حسابی بهم ریخته انگار شما اومدی روی معده مامان نشستی ... روی زمین نشستن که اصلا توی...
14 مهر 1392

پارک

چند وقت تصمیم داشتم با کالسکه به پارک ببرمت ... آخه پارک دیوار به دیوار خونه ماست ولی من حسابی تنبلی میکردم ... بلاخره دیروز عصر که یاسمن هم پیش ما بود با هم همت کردیم و راهی پارک بغل شدیم.. اولش که گذاشتمت توی کالسکه کلی گریه کردی و لبات و برچیدی و بغض کردی ... بعد که رسیدیم پارک و درخت ها و بچه ها و همه فضا رو دیدی انگار خوشت اومد که راهت می برند و تو هم نظاره میکنی ... خلاصه چند تا دور که زدیم و شما کلی دید زدی و یاسمن هم کلی از سواری دادن تو لذت برد خیلی راحت به خواب رفتی .. اونقدر خوابت عمیق بود که وقتی خونه رسیدیم و روی تخت گذاشتمت بازم به خوابت ادامه دادی ..   بعد کلی گریه و بغض کردن تازه تصمیم گرفتی و بی...
2 مهر 1392

ماجرای من و کارام 1

سه ماه و هفت روزه بودم ....  مامانی دیگه منو زیاد روی راکر نمی زاره اول به خاطر اینکه همش دوست دارم خودمو پرتاب کنم و از کمر خم میشم بر گردم از روش  و دوم اینکه اونقدر با عروسکهای راکرم حرف میزننم و جیغ میکشم که هم سر مامانم درد میگیره هم اینکه میام پائین تا بگیرمشون فقط کله ام می مونه اون بالا اینم عکساش اینجا داشتم براشون نقشه میکشیدم حالا کم کم میرم پائین و بهشون دست میزنم بهشون مشت میزنم حالا بازم برم پائین تر یا نه !! دیگه کارایی که بلدم اینه که عاشقه دستامم اینقدر دوست دارم هر دوتاشو تا ته بکنم توی حلقم !! اینقدر صدا در بیارم گاهی هم حسابی عق بزنم! تازه اگه بشه دوست دارم پاهامو هم ...
25 شهريور 1392